تبليغاتX
درین دنیا تک و تنها شدم من*گیاهی در دل صحرا شدم من*چو مجنونی که از مردم گریزد*شتابان در پی لیلا شدم من*من آن دیر آشنا را می شناسم*من آن شیرین ادا را می شناسم *محبت بین ما کار خدا بود*ازین جا من خدا را می شناسم*خوش آن روزی که این دنیا سر آید*قیامت با قیام محشر آید*بگیرم دامن عدل الهی*بپرسم کام عاشق کی برآید* ***آنچه یافت می نشود آنم آرزوست***




هامی
دلنوشته هایی برای همه ی دارائیم
نصفه هاي شب آرزوهاست ...
و من اومدم تا ازين دريچه به خدام بگم كه خدا جون ماهم دل شكسته اي داريم

كه خدايا تا دلت بخواد واست آرزو  دارم تا من بگم و تو برام جورش كني
خدايا شنيدم ميگن آرزو بر جوانان عيب نيست ؟ راسته؟
...
چند تا شونو بگم قولشونو بهم ميدي؟
چند تا از آرزوهامو بي كم و كاست و بي چون و چرا برام براورده مي كني؟
....
چشمامو مي بندم و مي گم "خدايا سلاممو بهش برسونو بگو :
شهريار قصه هات كه شدم.... اشكالي نداره!... برات يه عمر خواهم سوخت ، اشكالي نداره !
 اما... اما ...دلم مي خواد بدوني كه از خدام خواستم و مي خوام كه اين آرزومو براورده كنه ، كه تو خوب و خوش باشي و من هم ... من هم.... ولش كن اصلا زياد مهم نيس من هم هيچي !
مي دونم كه اين من ديگه ، زياد هم مهم نيس كه چطور باشه و چي به سرش بياد و ..."
فقط همين ، همينو ازش مي خوام كه تو خوش باشي گلم!
....
دعاي خير و خوشبختي و موفقيت واسه عزيزي كه از تهران هميشه هوامو داشت و برام دعا زياد كرد و خير منو خواست ،نه واسه اين كه دعام مي كرده ، چون خودش به پاكي و صفاي  گُله ، خدايا آرزوهاي اونو هم براورده كن، يه چندتا هم خودم واسش ازت خواستم اونا رو هم...!
......
اخريشه ديگه خدا تحمل كن اين بنده ي پرروي زياده خواهتو !!!
.......
چند تا آرزوي سلامتي واسه عزيزانم مخصوصاً ادريس پسر عمم كه يك ساله داره زجر از دست دادن كليه هاشو ميكشه . خدايا يه كليه هم مي تونه نجاتش بده ، يه كليه هم به آرزوهام اضافه كن!
مي دونم كه اينقدر بخشنده هستي كه نه نمياري!خدايا همه ي مريض ها رو شفا بده!
........
اگه صورت حساب آرزو هام رفت بالا ، خدايا قول ميدم كه اگه يه روزي به جايي رسيدم تا حد توانم تو خدمت به بندهات كم نذارم ، قوله قول !
......
چي خدا جون چي گفتي ؟اين كه قول نيس؟ پس چيه؟
......
اينم آرزوئه؟........ ها؟؟!!
.......
آره ! يه جورايي آره! اينم بله!!!
......
شايد اين هم بيشتر از قول يه آرزو باشه پس اين رو هم....
شرمندتيم خدا جون !! بنده ي ناشكرتيم ، اون هم از نوع پر رو و زياده خواهش!!! چه كنيم ديگه از بس   خوب و مهربون و بخشنده اي ما بنده هات پر رو شديم!!!دوست دارم خدا جونم!!!



تو چه آرزويي داري ؟ هر كي چند تا آرزوي بزرگش رو بگه ؟ هر آرزويي جديدتر و قشنگ تر باشه تو پست بعديم اسم نويسندشو بعنوان نويسنده ي بهترين آرزو مينويسم!!
.....
بقيه هم مي تونن بگن كه آرزوي كي از همه قشنگ تر بوده!!!
 
+ تايپيده شد در  جمعه 21 تیر1387ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 


و من امروز 22 ساله شدم!!!


+ تايپيده شد در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 


حق به حق دار رسید و بس !!!

این قهرمانی شیرین بدون استقلالی ها زیاد خوش نمی گذره واسه همین من اونها رو هم در شادیمون شریک میکنم !!!




+ تايپيده شد در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 


تا می کشم خطوط تو را پاک میشوی                                      
 داری کمی فراتر از ادراک میشوی

هر لحظه از نگاه دلم می چکی ولی                                       
  با دستمال کاغذی ام پاک می شوی

این عابران که می گذرند از خیال من                                    
     مشکوک نیستند تو شکاک می شوی

تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن                                      
 در گور خاطرات خوشم خاک می شوی

باید به شهر عشق تو با احتیاط رفت                                  
  وقتی که عاشقی چه خطرناک می شوی



مرحوم نجمه زارع

+ تايپيده شد در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
سلام
دفتر یکی از دوستام که گفته بود مطالب طنز رو جمع کرده رو می خوندم که این مطلب که می خوام براتون بذارم کلی بهم حال داد:


موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر بركتی می باشد. سال گذشته پسر خاله ام زیرچرخ تریلی رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون دلیل! من در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كار كنم و اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در كارهای خانه به مادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كند ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشپزحانه می گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این اندازه از هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. من در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان طور خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد، پدرم عصبانی می شود! در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جمع كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره ای خرید كه بسیار بد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه می كند و بشكن می زند. پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوست هایش آب(شراب) و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر .

نِفَهم
+ تايپيده شد در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 
    واسه ی محرم نشد مطلبی بذارم

واسه تمام این روزا نشد

اما امام رضا خیلی گردنم حق داره، دیگه نمی شد تنبلی کرد

...

به عشقش این شعر زیبا رومی ذارم

...

    یا امام رضا تنهامون نذاری !!!

اینو بگم که هر کاری کردم موقع تایپ شعر فونتش بهم نخوره نشد و بالاخره زدم به سیم آخر که یه چیز قشنگ از آب در بیارم ، واسه همین چند ساعتی برای بردنش به قالب عکس روش کار کردم!
امیدوارم هم از شعری که انتخاب کردم و هم از طرحی که زدم خوشتون اومده باشه!

 

+ تايپيده شد در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 



در تمام راه شانه های ماشین می لرزد
سرم را بر آن می گذارم
بیرون هوا سرد است
دارم با دل شیشه ای ماشین پچ پچ می کنم!
یک نفس عمیق...
و لحظه ای بعد...
آه... !

و ... تو

از خانه ی همیشگی ات بیرون می آیی !
و بر سر شیشه دست نوازشی میکشی !
حالا شیشه هم حال مرا می داند!
چشمهای ماشین هم اشکبار است!
...
و من در تمام راه تو را می بینم!!!



لحظه ای بعد
خانه ی دوستم ...
تلفن زنگ می خورد...
الو... سلام...چطوری؟...
...
و من تو را می شنوم !!!




لحظه ای بعد
می روم پای اجاق گاز تا غذایی...
...
در شعله ی سوزان آتش هم تورا می بینم!!!




لحظه ای بعد
با محمد از هر چه به ذهن میرسد حرف میزنم
مثل حرفهای خودم و تو!
می خندیم
...
وچشمانم به یاد خنده های شیرینت بهاری می شود!!!




لحظه ای بعد
می رویم که بخوابیم
چشمانم به سقف دوخته شده
جلوی چشمانم رفت و آمد داری
صورتم نمناک است
...
و تویی که از چشمانم می چکی!!!




لحظه ای بعد
خوابم می برد
...
دارم انگار خواب تورا می بینم!!!




لحظه ای بعد
فردا شده
پاشو نماز صبحه ، نمازت قضا شد ها ، هادی مادر بلند شو نمازت رفت... !
صدایی که خیلی بیشتر از زندگی ام برایم عزیز است!
راستی به تو گفته بودم که چقدر صدایت مرا آرام می کند؟؟؟



لحظه ای بعد

لحظه ای بعد

و در تمام لحظات با منی

درون خانه ی کوچک و ناقابلی

که برای تو می تپد!!!



 
چطور فراموشت کنم؟
مگر آنکه لحظه ی بعدی برایم وجود نداشته باشد تا تو ..!!!


+ تايپيده شد در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 


  

          به فکر گریه هام نباش                                     سهم من از تو همینه

 
          بذار که هر ستاره ای                                       اشکو تو چشمام ببینه

 
         به فکرلحظه هام نباش                                         اگر چه خاکستریه   


         به فکر روز و شب من                                       
اگر چه در به دریه    


         بذار  بباره  بیخیال                                             
ابر چشام  بارونیه    


         بذار که تنها بمونه                                            
دل تو سینه زندونیه   
   

        به فکر من نباش عزیز                                    
من که هنوز به فکرتم     


        من که دیگه  یه عمریه                                      
اسیر  دست غربتم     
    

       به فکر من نباش یه روز                                     
یه روز میام میبینمت        


       یه روز میام بهت میگم                                     
یادت میاد میخواستمت   
 
+ تايپيده شد در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

                                       

۳ سال و نیم به یه چشم بهم زدن تمام شد.روزهای تکرار نشدنی دانشجویی با همه ی سختی های بی نهایت شیرینش ، با همه ی لحظات ناب غیر قابل وصفش ، با همه ی کاستی های یک دانشگاه پر از تبعیضش ...

                                                    

                                                      تمام شد . گل نازم تمام شد

 

امروز هوا سرد و بی روح تر از چند روز گذشتست و من در اتاقی که ترجیح دادم تاریک باشه دستمالی از دل دردهای دل خسته ام رو به سری که حوصله اش از سر رفتن هم سر رفته پیچیده ام!

"

هیچ وقت در طول زندگیم به اندازه ی سکونی که در آن قرار گرفته ام سرد و کسل نبودم و ازون رنج نکشیدم.اون روزهای پر تلاش و تکاپوی دانشجویی رو که مثه نمک روی زخمه رو بیاد میارمو دستمال درد دل های تکراریمو روی چشای توی خواننده می بندم.حالا میتونی بگردی دنبال منه این روزها!

"

از دوران خوش دانشجویی فقط مانده همین ۴ تا امتحان که بخاطر وفور امکانات گرمایشی در قائم شهر گفتن فعلا نیاید که از شدت گرما و آسایش بی حد و حصری که دولت کریمه برای مردم اونجا فراهم کرده می سوزید و از حیرت این همه امکانات هر چی تو این چند سال یاد گرفتید تو مختون منجمد میشه!

"

این علافی هم تموم نیمشه بیایم امتحانامونو بدیم تمام شه بریم پی کارمون ، ببینیم با این " لیس سانس" و سری که احتمالا فقط چند هفته باید باد بخوره بعد دوباره سبز شه به چه ارگانی اعزام میشیم تا ما هم خدمتی بکنیم به این ملت همیشه در صحنه که نگن الکی می گی ایران عشق منه و جون منه و ...اگه نباشه میمیریمو، الهی فدات بشیم ، قربون اون شکل ماهت بریم همه ی ۷۰ میلیون یکجا، چشای گربه ایتو موش بوخوله جیگر طلا و از این قسم فداکاریها و قربون صدقه رفتن های وطن پرستانه که رنجش نصیب ما فرزندان ذکور کشور شده!!!

"

تو بگو بد شانس به کی میگن؟کلی بدو اینجا آموزش کسر خدمت برو و آینده نگر باش و فلان جا فعالیت بکن که ۱۸ ماه سربازیتو حد اکثر با ۶ ماه کسری گرفتن بکنی ۱۲ ماه و کلی تو زندگی جلو بیفتی ، بعد نوبت به تو که برسه خدمت به وطن بشه ۲۴ ماه که اگه اگه اگه بتونی کسری بگیری تازه برسی به خونه ی اول!

"

اینم از شانس ما !

"

چی بگم که غمنامه ی این روزهای ما سر دراز داره...

                       

                         

+ تايپيده شد در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

 

لیلا دوباره  قسمت ابن السلام  شد                        عشق بزرگم آه  چه آسان حرام شد

 می شد بدانم این که خط سرنوشت من                       از دفتر کدام شب  بسته وام  شد؟

 اول دلم فراق تو را  سرسری گرفت                           وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد

 گلچین رسید و نوبت با من  وزیدنت                         دیگر  تمام شد گل  نازم ! تمام شد

 شعر من از قبیله ی خون است خون من                           فواره  از دلم   زدو  آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را                              شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو  باز عاشقی و  باز ... آه  نه                      این  داستان  به نام  تو  اینجا تمام  شد

 

 

حسین منزوی

+ تايپيده شد در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط هادی مطهری | 

                       

                             

  بنویس آب، جار بزن نان تمام شد                                                   آن واژه‌های تلخ دبستان تمام شد

 

بابا ، درخت ، داس ،کبوتر ، قفس ، سکوت                                       آقا ! اجازه؟ دیکته‌هامان تمام شد؟

 

یادش به خیر، طعم لواشک ، غرور فقر                                         در جیب آن فرشته‌ی شیطان تمام شد


فکر فرار ساعت یک امتحان سخت                                  با قرمز جریمه، چه آسان تمام شد


بنویس «گرگ آمد» و خط خورد خنده‌ها                                         دیگر دروغگویی «چوپان» تمام شد

 

بنویس   درس آخر  جغرافیای  ما                                                    با نقشه‌ی مچاله‌ی ایران  تمام شد


آقا !اجازه؟ خون شهیدان  چه  می‌شود؟                                   آموزگار:« هیس! پسر جان! تمام شد»

 

 دیروزمان به دغدغه‌ی آب و نان گذشت                                         امروز هم رسید به پایان ، تمام شد

 

شاید در آن کتابکه دارا انار داشت                                                   دنیای عاشقانه ی انسان تمام شد

 

 امّا دلم خوش است که تقدیر تلخمان                                               با فال های قهوه و فنجان تمام شد

 

مانند مشق های شبم ،  بی خیال شهر                                        این  شعر هم  کنار خیابان تمام شد... 

                              

+ تايپيده شد در  جمعه 13 مهر1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط هادی مطهری | 

«معجزه»

 

او قول داده بود که لیلا نمیرود

 

مال من است ، بی من ازاینجا نمیرود

 

 

او قول داده بود آدم وحواش می شویم

 

سوگند خورده بودکه فرداش می شویم

 

 

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

 

که عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

 

 

ایوب را بخاطر ما آفریده است

 

کشتی نوح را طرف ما کشیده است

 

 

ترسی نداشتیم که از بت پرستها

 

مردی تبر بدست فرستاد پیش ما

 

 

او قول داده بود فقط عاشق منی

 

علم منی منطق منی شعور منی

 

 

آخر خداست هر چه بخواهدچه خوب، بد

 

بی اذن او كه رود به دریا ؟ نمیرود

 

 

اما عجیب رفت و به دریا رسید ورفت

 

بر صورت زمخت زمین خط کشید ورفت

 

 

فردا رسیده است تورفته ایی بدون من

 

حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

 

 

فردا رسید ، آدم و حوا تمام شد

 

 «لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد

 

 

دیگر تمام شدگل نازم تمام شد»

 

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

 

 

موسی عصاش را سرما ها شکست ورفت

 

باهردو دست زد سرمان راشکست ورفت

 

 

وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود

 

از روي عرشه ، نوح خودش را به خواب زد

 

 

ایوب برخلاف همیشه عجول شد

 

آتش زد برمن وباران نزول شد

 

 

قوم یهود بود سراسرشلوغ بود

 

عیسی زبان گشود که مریم دروغ بود

 

 

مرد تبر بدست مرا ترک میکند

 

تنها بت بزرگ مرا درک میکند

 

 

موسی عصای معجزه اش راغلاف کرد

 

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

 

 

ديگر خودم به جاي خدا خالق توام

 

از این به بعد مثل خدا عاشق توام

 

 

اقرأ بنام هرچه نمیدانی از غزل

 

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

 

 

اقرأ بنام لیلی و مجنون که قرنهاست

 

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

 

 

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی

 

چشم حسودکور، تو ناموس عالمی

 

 

از ابرها بخواه كه باران بياورند

 

حالا بلند شو همه ايمان بياورند

 

 

ازسرزمین ابرهه تا فیل میوزد

 

از روشنای چشم توانجیل میوزد

 

 

حالا حجاز دامنه ي روسری توست

 

این سرزمین بچگی ومادری توست

 

 

با پیروان واقعیت خالصانه باش

 

تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

 

 

بيت المقدس تو همين چشمهاي توست

 

عشق ، آفريدگار تو هست و خداي توست

 

 

دور خودت بگرد وخودت را طواف کن